تبليغاتX
عمرم به سحر نرسدگر سوز دلم به ثمر نرسد

سلام:

دلم میخواد بنویسم ولی مطلب یا موضوع خاصی تو ذهنم نیست.

ولی دلم میخواد حرف بزنم نمیدونم دلم میخواد از کسی بگم

یا چیزی رو توصیف کنم چنین حالتی دارم.تا حالا شده که دلتون

بگیره و هر جا که برین باز دلتون باز نشه و با هر کس که حرف بزنید

فایده نداشته باشه منم الان چنین حالتی دارم.یه حس غریبی دارم.

انگار کسی رو دلم میخواد یا چیزی رو.گاهی وقتها که چنین حالتی بهم

دست میده به یکی از دوستام که خیلی مهربونه و خیلی از درکو فهم بالایی

برخورداره زنگ میزنم و باهاش دردو دل میکنم.هیچ تا حالا فک کردین

اگه ما دوستی نداشتیم چی میشد.دنیا رو سرمون خراب میشد.دوست

خوب نه قیمت داره نه میشه براش ارزش تعیین کرد.همه میگن

تو این دنیا دیگه دوست خوبی وجود نداره ولی من با این حرف

کاملا مخالفم چون هنوزم ادمای خوب و دوستای خوب وجود دارن.

به هر کسی میگم که چنین حالتی دارم میگن از فصل پاییزه تو فصل

پاییز همه اینجوری میشن.من زیاد با فصل پاییز میونه ای ندارم با

اینکه فصل خوبیه و پر از رازو رمزه.فصلهای خداوند همشون یه

درسی دارن و میخوان که ما از اون چیزی رو یاد بگیریم.مثلا

همین فصل پاییز مارو به یاد جدایی میندازه اینکه باید قدر بدانیم

و ارزش بدیم به عمرمون به هر چیزی و هر کسی رو که داریم.

به ما میگه عمر شما هم این چنین به پایان خواهد رسید پس مواظب

اعمالتون باشید.من وقتی تو فصل زمستون به قبرستون میرم بیش

از پیش از مرگ میترسم و به اعمالم دقت میکنم.چون تو فصل

زمستون هوا سرده با خودم میگم خدایا اگه عمله خوبی نداشته

باشیم تو این سرما با عمل زشت چگونه در زیر این خاک سرد

خواهیم خوابید.همیشه دوست دارم به جایی برم که منو بیشتر

متوجه عمالم کنه.تو شهرمون به تازه گی یه نمایشگاه کتاب

برپا بود.با یکی از دوستام به اون نمایشگاه رفتیم کتابهای خیلی

با ارزشی تو اون نمایشگاه وجود داشت.من به یه کتاب بیش از

همه علاقه مند شدم به اسم شفای روح.فروشنده وقتی دید من

اون کتابو انتخاب کردم بهم پیش نهاد داد که یه کتاب دیگه به

اسم بخواهید تا به شما داده شود،رو هم بخرم منم پیشنهاد ایشونو

پذیرفتم و خریدم.نویسنده ی هر دو کتاب خارجی هست.من از

شفای روح شروع کردم به خوندن کتاب خیلی خوبی هست.

موضوع اصلی کتابها بالا بردن اعتماد به نفس و این که چطور

زندگی کنیم که راحت باشیم.من به چنین کتابهایی خیلی علاقه

دارم.تمام قسمتهای نمایشگاهو به خوبی و با دقت گشتیم.به غرفه

ای که کتابهای عکاسی رو به نمایش گذاشته بودن هم رفتم دلم

میخواست از اونا هم برا یکی از دوستام بخرم.ولی نمیدونستم

که دانش دوستم در این مورد در چه حدی هست.یعنی از چه

سطحی باید کتابو تهیه کنم.تو قمستی که کتابهای مطبوعاتی رو

گذاشته بودن با چند خبرنگار در مورد این رشته حرف زدیم

اونا هم خوب توضیح دادن.خلاصه خیلی بهمون خوش گذشت

جای همه ی دوستان خالی.هیچ خودم متوجه نبودم ببین

چقدر دلم باز شد.پس مشخص بود که دلم میخواست حرف بزنم

من چنین عادتی دارم گاهی وقتها رو کاغذ مینویسم و بعدم میندازم

دور اینجوری اروم میشم.ولی این نوشتمو نمیندازمش دور اپش

میکنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 14:2  توسط فرشته  |