لانه ی کوچکی داشتم که آرامگاه خستگیم بود و سر پناه
بی کسیم.طوفان تو ان را از من گرفت.
این لانه کجای دنیای تو را گرفته بود؟
ندا آمد: ماری در راه لانه ات بود و تو خواب بودی،باد
را گفتم لانه ات را واژگون کند ،انگاه تو از کمین مار
پر گشودی و رفتی.
چه بسیار بلایی که به واسطه ی محبتم بر شماها نازل میکنم.